تیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیب .(اِ) بر وزن و معنی سیب است که عرب تفاح گوید. (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از ناظم الاطباء). اینکه صاحب برهان گفته به معنی سیب است که عرب تفاح گوید خطااست، شیب را سیب خوانده اند و تفاح دانسته اند . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (ص ) سرگشته و مدهوش . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (اوبهی ). بی قرار و شتابزده . (برهان ). بی قرار و سرگشته . (شرفنامه ٔ منیری ). بی هوش و بی قرار و سرگشته و شتابزده . (ناظم الاطباء). مرادف و متابع شیب که به معنی شیفته و مدهوش است و علیحده مستعمل نشود... . (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) : نبوده مرا هیچ با تو عتیب مرا بی گنه کرده ای شیب و تیب . رودکی (از جهانگیری و انجمن آرا). رجوع به شیب شود.
تیب . (اِخ ) طیب . رجوع به طیب در همین لغت نامه و شدالازار چ اقبال ص ٥٤٤ شود.