تکاور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تکاور. [ ت َ وَ ] (نف مرکب ) بمعنی تک آورنده باشد یعنی حیوانات رونده و دونده عموماً و بمعنی اسب و شتر باشد که عربان فرس و جمل گویند خصوصاً. (برهان ) (آنندراج ). ستور رونده ٔ خوشرفتار عموماً و اسب و اشتر خوشرفتار خصوصاً. (ناظم الاطباء). از: تک +آور (آوردن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). دونده . تیزتک . تندرو. اسب نجیب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اسب و شتر که نیک دونده و رونده بود. (شرفنامه ٔ منیری ) : زبانش چو پردخته شد ز آفرین ز رخش تکاور جدا کرد زین . فردوسی . شهنشاه اسب تکاور براند به دهلیز با او زمانی نماند. فردوسی . بیامد هیونی تکاور براه بفرمان آن نام بردار شاه . فردوسی . بگویم که تا اسب بخرد چهار تکاور بکردار باد بهار. فردوسی . بیک پنجه ران تکاور ببرد بزد بر زمین گردنش کرد خرد. (گرشاسبنامه ). بیار آن بادپای کوه پیکر زمین کوب و ره انجام و تکاور. مسعودسعد. نگاه کرد نیارند چون برانگیزد در آن تناور کوه تکاورآتش و آب . مسعودسعد. به سیم هفته بدانسان شوی از زور و توان کز تکاور به تکاور جهی از غوش به غوش . سوزنی . تو نیز به زیر ران درآری آن رخش تکاور هنرمند. خاقانی . با موکبش آب شور دریا ماند عرق تکاوران را. خاقانی . از شیب تازیانه ٔ او عرش را هراس در شیهه ٔ تکاور او چرخ را صدا. خاقانی . ملک فرمود تا خنجر کشیدند تکاور مرکبش را پی بریدند. نظامی . ز دشت رم گله در هر قرانی به گشن آید تکاور مادیانی . نظامی . عنان تکاور به دولت سپرد نمود آن قویدست را دستبرد. نظامی . تکاور ده اسب مرصعفسار همه زیر هرای گوهرنگار. نظامی . ◄ در بیت زیر بمعنی باشتاب . سریع. تند و تیز و تفت بیشتر آشکار است : چو بشنید پیغام، سنجه برفت بر دیو، فرمان شه برد تفت تکاور همی رفت تا پیش دیو برآورد در پیش او در غریو. فردوسی . ♦ تکاور ابلق ؛ کنایه از دنیا و روزگار است به اعتبار شب و روز. (برهان ). دنیا و روزگار. (انجمن آرا). دنیا و روزگار و روز و شب . (ناظم الاطباء): ♦ تکاورتک ؛ تیزرفتار. تندرونده . پرشتاب رونده : تکاورتکی، خاره دری، تو گفتی چو یوز از زمین برجهد کش جهانی . منوچهری .