تپانچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تپانچه . [ ت َ چ َ / چ ِ ] (اِ) طپانچه . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). به عربی لطمه خوانند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). و آن دست زدن بر صورت است در هنگام دلتنگی و عزا نه بمعنی سیلی است و در جای خود مرقوم خواهد شد. (انجمن آرا) (آنندراج ). زدن با دست خود بر صورت در هنگام مصیبت و دلتنگی . (ناظم الاطباء). زدن با دست بر رخسار. (فرهنگ نظام ). تپنچه و توانچه نیز گویند. (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ سازمان ). ◄ سیلی و کاج نیز نامند. (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ سازمان ). تپانچه و لطمه و سیلی . (ناظم الاطباء). چک . کشیده : بیکی زخم تپانچه که بدان روی کژت بزدم چنگ چه سازی چه کنی بانگ زغار . بوالمثل . با درفش ار تپانچه خواهی زد بازگردد بتو هرآینه بد. عنصری . بسم دزد خواندند و کردند خوار فراوان تپانچه زدند استوار. شمسی (یوسف و زلیخا). نباید تپانچه زدن با درفش . انوری . کسی کزو هنر و عیب بازخواهی جست بهانه ساز و بگفتارش اندر آر نخست سفال را بتپانچه زدن ببانگ آرند ببانگ گردد پیدا شکستگی ز درست . رشیدی سمرقندی . کجا آن تیغ کآتش در جهان زد تپانچه بر درفش کاویان زد. نظامی . شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد تپانچه هر دو چشمش کور کرد. مولوی . سیلی که زند تپانچه بر سنگ خود ناله کنان رود به فرسنگ . امیرخسرو. ولی دو مهره چو هم پشت یکدگر گردند دگر تپانچه ٔ دشمن بهیچ رو نخورند. ابن یمین . چو ماندی پس از آن ده سخت پنجه تپانچه کردیش رخسار رنجه . جامی . ♦ امثال : سگ سیلی میخورد، گربه تپانچه ، نظیر: سگ صاحبش را نمی شناسد؛ ازدحام مردم در آنجا بسیار است . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٩٨٥). ♦ با تپانچه روی خود را سرخ کردن ؛ کنایه از حفظ کردن آبرو و پنهان ساختن سختی ها است . ◄ کوهه و موجه ٔ دریا رانیز گویند و معرب آن طبانجه است با با و جیم ابجد. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). کوهه و موجه ٔ دریا. (ناظم الاطباء). ◄ تفنگ کوچک را هم تپانچه میگویند که در واقع غلط مشهور است چه صحیح : تفنچه، مخفف تفنگچه است . (فرهنگ نظام ). پیشتاب . پیش تو. رولور. پیستوله . بهمه ٔ معانی رجوع به طپانچه شود.