تپانچه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تپانچه زدن . [ ت َ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) سیلی زدن . چک زدن . کشیده زدن . طپانچه زدن : وز تپانچه زدن این دو رخ زراندودم آسمانگون شد و اشکم شده چون پروینا. عروضی . زنم چندان تپانچه بر سر و روی که یارب یاربی خیزد ز هر سوی . نظامی . تپانچه زد برخ خویش زال و من حیران بسان رستم وقتی که زخم زد به پسر. (نقل از انجمن آرا). ♦ تپانچه بر چراغ زدن ؛ کنایه از خاموش کردن چراغ کسی است : شد چشم زده بهارباغش زد باد تپانچه بر چراغش . نظامی . رجوع به طپانچه زدن شود.