توفیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- موافق گردانیدن.<BR>۲- مدد کردن.<BR>۳- دست یافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) [ ع. ] (مص م.) ۱- موافق گردانیدن. ۲- مدد کردن. ۳- دست یافتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توفیق . [ ت َ ] (ع مص ) (از: وف ق ) سازوار گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). سازگار گردانیدن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). موافق گردانیدن اسباب . (آنندراج ). ... موافق گردانیدن کاری . (از اقرب الموارد). موافق گردانیدن اسباب . (آنندراج ). ...موافق گردانیدن خدا اسباب را موافق خواهش بنده تا آن خواهش او سرانجام یابد. و استعمال لفظ توفیق در بهم رسیدن امور خیر باشد نه امورات شر. (غیاث اللغات ).قرار دادن اسباب را موافق مطلوب یا آسان گردانیدن راه خیر و مسدود ساختن راه شر و خذلان عکس آن است . (ازاقرب الموارد). راست و درست کردن : وفق اﷲ توفیقاً؛ راست و درست کرد آن را خدای . و باﷲ التوفیق ؛ یعنی راست و درست گرداند خداوند عالم اسباب را مطابق خواهش بنده و آماده سازد آن را. (ناظم الاطباء). قرار دادن خدا کارهای بندگان را موافق آنچه دوست دارد و بدان خشنود است . (از تعریفات جرجانی ). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود : ... ثم جاؤک یحلفون باﷲ اِن اءَردنا اًِلاّ احساناً و توفیقاً. (قرآن ٤ / ٦٢).... مااستطعت و ماتوفیقی اًِلاّ باﷲ علیه توکلت و الیه اُنیب . (قرآن ١١ / ٨٨). ◄ عنایت و لطف الهی و راهنمائی الهی . (ناظم الاطباء) : ربودم به توفیق جان آفرین به زودی برش نزد شاه گزین . فردوسی . خرد رااتفاق آن است با توفیق یزدانی که فرمان میدهد او را برین بر هفت کشورها. منوچهری . این نکرد الا بتوفیق ازل این اعتقاد وآن نکرد الا به تأیید ابد آن اختیار. منوچهری . به برکت خداوند نیکوئی توفیقش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). اگر ثبات نکنند و بروند، بر اثر ایشان تا باورد و نسا برویم و این زمستان در این کار کنیم تا به توفیق ایزد عزّ و جل خراسان را پاک کرده آید. (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ٥٩٤). در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت توفیق تو بوده ست مرا یار و نگهدار. ناصرخسرو. بی یار نخوانمش در این مدحت زیرا که ز توفیق یار دارد. مسعودسعد. جهد بر تست و بر خدا توفیق زآنکه توفیق و جهد هست رفیق . سنائی . کسب از جایی که همت به توفیق آسمانی آراسته باشد آسان دست دهد.(کلیله و دمنه ). لیکن در آن نگر که اگر توفیق باشد... آمرزش بر اطلاق مستحکم دست دهد. (کلیله و دمنه ). وبه مدد توفیق جمال حال ایشان بیاراست . (کلیله و دمنه ). چون نظر از بینش توفیق ساخت عارف خود گشت و خدارا شناخت . نظامی . تو شوی از جمله ٔ عالم عزیز جهد تو می باید و توفیق نیز. نظامی . جهد نظامی نفسی بود سرد گرمی توفیق بچیزیش کرد. نظامی . گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده خیری به غیری رسد. سعدی (بوستان ). دزد بی توفیق، ابریق رفیق برداشت که به طهارت می روم ... . (گلستان ). ◄ دست دادن کسی را به کاری . (منتهی الارب ). ◄ اصلاح کردن میان قوم . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ راست واستوار گردانیدن خدا کسی را. ◄ نیکی افکندن خدای در دل کسی . ◄ اصابت در حجت . (ازاقرب الموارد). ◄ سزاوار گردانیدن . (دهار) (آنندراج ). ◄ اتیتک لتوفیق الهلال ؛ آمدم به تو هنگام برآمدن هلال . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ اتمام و انجام موافق میل . (ناظم الاطباء). دست دادن . کامرانی . کامروائی . کامیابی . کامکاری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق دوستت باد شفیق، دشمنت غیشه و نال . رودکی . بشناس که توفیق تو این پنج حواسی هر پنج عطا زایزد، مر پیر و جوان را. ناصرخسرو. وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند. خاقانی . هر کبوتر کز حریم کعبه ٔ جان آمده زیر پرّش نامه ٔ توفیق پنهان دیده اند. خاقانی . دل مرا که ز توفیق بخت نومید است قبول همتش امیدوار می سازد. خاقانی . بخشایش الهی گمشده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت . (گلستان ). معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست ؟ صائب . ◄ لیاقت و شایستگی و قدرت و توانائی . قدرت دادن کسی را به کاری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند کس به میدان رو نمی آرد سواران را چه شد؟ حافظ. ◄ چاره و علاج و سازداری . و همیشه لفظ توفیق رادر بهم رسیدن اسباب امور خیر گویند نه امور شر. (ناظم الاطباء). سازواری . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : زنهار به توفیق بهانه نکنی زآنک معذور ندارند بدین خرد وکلان را. ناصرخسرو(چ مینوی و محقق ص ٥٤٣).
توفیق . [ ت َ ] (اِخ ) محمدبن احمد استانبولی . شاگرد شیخ محمدمراد نقشبندی متوفی به سال ١٢٧٤ هَ . ق . او راست : انس المعنوی فی شرح بعض المثنوی . تراجم رجال العلمیة. شرح عروض جامی . شرح قصائد جامی . شرح قواعد فارسی استاد خود. (از اسماء المؤلفین ج ٢ ستون ٣٧٦).
توفیق . [ ت َ ] (اِخ ) محمد پسر اسماعیل پاشا (١٨٥٢-١٨٩٢ م .). وی در سال ١٨٧٩ م . خدیو مصر بود. او مغلوب انگلیسها شد و آنان سلطنت سودان را به وی تفویض کردند. (از فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
کامیابی، پیشرفت، پیروزی، بهروزی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه