توشیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توشیح . [ ت َ ] (ع مص ) وشاح در گردن کسی افکندن . (تاج المصادر بیهقی ) (از زوزنی ). حمایل درافکندن به گردن دیگری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حمایل در گردن انداختن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). وشاح پوشانیدن زن را. (از اقرب الموارد). ◄ آرایش دادن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آراستگی و زینت دادن . (از ناظم الاطباء). آراستن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ نوشته ای را به مهر و امضای خود مزین کردن .(فرهنگ فارسی معین ). ◄ اصطلاحاً امضاء کردن شاه قوانین را پس از تصویب مجلسین . ◄ (اصطلاح بدیع) نام صنعتی در شعر که شاعر به طریقی شعرانشاد نماید که چون حروف اول مصارع یا ابیات جمع کنند اسمی بیرون آید، چنانکه اسم محمد از این رباعی : من بر دهنت به موی بستم دل تنگ حاصل ز لبت نیست برون از نیرنگ من با تو و تو با من مسکین شب و روز دارم سر آشتی، تو داری سر جنگ . چون حرفهای اول ازمصارع این دو بیت یکجا کنند «محمد» پیدا شود. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). شمس قیس آرد: توشیح آن است که بناء شعر بر چند بخش مختلف الوزن نهند که جمله ٔ آن یک قصیده باشد و چون هر بخش را جداگانه برخوانی قصیده ای دیگر بر وزنی دیگر بیرون آید. چنانکه رشیدی سمرقندی گفته است : ای کف راد تو در جود به از ابر بهار خلق را با کف تو ابر بهاری به چه کار... بیش از اندازه ٔ این طایفه «بر بنده نهاد جود تو بار گران » زآن دو کف گوهربار دیگرانند چو من بنده و «من بنده ز شکر عاجزم چون دگران » وز خجلی گشته فگار عجز یکسو نه و انگار که «کردستم جرم سوی عفوت نگران »مانده و دل پرتیمار تو خداوندی احسان کن و ((این جرم به فضل زین رهی درگذران » زآنکه تویی جرم گذار ابر کی خوانمت ای خواجه چو «شد ابر مطیر نزد تو حیران » در دست تو سرگشته و خوار شمس کی خوانمت ای خواجه چو((شد شمس منیر پیش تو پنهان » وز روی تو آسیمه و زار هست در بخشش و در بینش و ((در دانش و فضل آن دل پاکت » بحری که ورا نیست گذار بل که از رشک کف و آن دل ((چون بحر قعیر گشت بی پایان » اندوه دل جمله بحار... این نکونامی و این رای «فرخنده کناد بر تو مولی » و بداراد ترا در زنهار به سلامت به سلام آمدی «ای سعدالملک عید اضحی » حق او را به سیادت بگزار شادمانی کن و خرم زی «وآنکس که به عید مدح تو گفت » برو گستر از اکرام شعار شعر ما هست به هنگام تو «بررفته ز جاه تا به شعری » که شکیبد که نگوید اشعار... . جمله ٔ قصیده از بحر رمل است و آنچه در حیز اول ... نوشته است چون جدا برخوانی این دوبیتی است : بر بنده نهاد جود تو بار گران من بنده ز شکر عاجزم چو دگران کردستم جرم سوی عفوت نگران این جرم به فضل زین رهی درگذران . و حیزدوم این قطعه است از بحر هزج مسدس مسبغ بر وزن مفعول مفاعلن مفاعیلان : شد ابر مطیر نزد تو حیران شد شمس منیر پیش تو پنهان در دانش و فضل آن دل پاکت چون بحر قعیر گشت بی پایان ... . و حیز سوم این قطعه است بر وزن مفعول مفاعلن فعولن : فرخنده کناد بر تو مولی ای سعدالملک عید اضحی وآنکس که به عید مدح تو گفت بررفته ز جاه تا به شعری ... . و این نوع را موشح محیز خوانند از بهر آنکه از هر چیزی از آن وزنی برخیزد و باشد که در اول هر مصراع حرفی یا کلمه ای نگاه دارند که چون جمع کنی اسمی یا شعری یا دعائی باشد چنانکه رشید رباعیی گفته است و در اول هر مصراع حرفی نگاهداشته که مجموع آن نام محمد باشد بر این مثال : معشوقه دلم به تیر اندوه بخست حیران شدم و کسی نمی گیرد دست مسکین تن من ز پای محنت شدپست دست غم دوست پشت صبرم بشکست . و چنانکه دیگری گفته است ... (المعجم فی معاییر اشعارالعجم ص ٢٨٨). رجوع به همین کتاب صص ٢٨٨-٢٩٢ و کشاف اصطلاحات الفنون شود.