توج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توج . (اِ) بهی را گویند و آنرا بِه ْ نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). میوه ایست که آنرا بِه ْ و بهی گویند. (برهان ). میوه ٔ بهی . (فرهنگ رشیدی ). میوه ٔ به که آنرا بهی نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). در لاهیجان بِه ْ را گویند و در رامیان آنراشغال به نامند. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سفرجل . (فهرست مخزن الادویه ). بهی . (الفاظ الادویه ). ◄ فلزی که مرکب است از مس و روی و آنرا برنج نیز گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به دزی ج ١ ص ١٥٦ شود.
توج . [ ت َ ] (ع مص ) فرورفتن انگشت در چیزی آماسیده و تر، یقال : تاجت اصبعی فیه .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ افسر پوشیدن . (از اقرب الموارد). رجوع به تاج و تتویج شود.
توج . [ ت َوْ وَ ] (ع اِ) بیشه ٔ شیرناک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).