توتیای چشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توتیای چشم . [ ی ِچ َ / چ ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) توتیای دیده . سرمه . (ناظم الاطباء). کحل دیده . توتیای بصر : کردم ز سنگ ریزه ٔ ره توتیای چشم تا آنچه کس ندید بدیدم به صبحگاه . خاقانی . سیاهی توتیای چشم از آنست که فراش ره هندوستانست . نظامی . بمعنی، کیمیای خاک آدم به صورت، توتیای چشم عالم . نظامی . در زمین خاک قدمْشان توتیای چشم بود روز محشر خونشان گلگونه ٔ رخسار عین . سعدی . رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ گرد گله توتیای چشم گرگ . شیخ بهائی . رجوع به توتیای بصر و توتیا و دیگر ترکیبهای آن شود.