تهیدستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهیدستی . [ ت َ / ت ِ / ت ُ دَ ] (حامص مرکب ) بی چیزی . فقر. نداری . حالت تهیدست : دو گوش و دو پای من آهوگرفت تهیدستی و سال نیرو گرفت . فردوسی . تهیدستی و ایمن از درد و رنج بسی بهتر از بیم با ناز و گنج . اسدی . چرا امروز چیزی بازپس ننهی چرا نندیشی از بیم تهیدستی . ناصرخسرو. چو آید رنج باشد، چون شود رنج تهیدستی شرف دارد بدین گنج . نظامی . بمرد از تهیدستی آزادمرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد. سعدی (بوستان ). مشو اززیردست خویش ایمن در تهیدستی که خون شیشه را نوشید جام آهسته آهسته . صائب . رجوع به تهیدست و تهی و دیگر ترکیبهای این کلمه شود.