تهو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهو. [ ت َهَْ وْ ] (ع مص ) غافل شدن . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
تهو. [ ت ُ ] (اِ) به معنی تفو است که آب دهن و آب دهن انداختن باشد. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). انداختن آب دهن باشد و آن را تفو نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). آب دهن که تفو نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ). تفو و تف و آب دهن و ته . (ناظم الاطباء). تس . (شرفنامه ٔ منیری ) : تهو باد برچرخ گردون تهو که با کینه جفت است و با مهر طاق به عیسی مریم خری میدهد به کون خران میدهد صد براق . انوری (از شرفنامه ٔ منیری ).
تهو. [ ت ِ ] (اِ) مخفف تیهو است و آن پرنده ای است شبیه به کبک، لیکن کوچکتر است از کبک . (برهان ) (از آنندراج ). جانوری است که گوشتش لذیذ باشد و آن را تیهو نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ). تیهو. (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء) (شرفنامه ٔ منیری ). مخفف تیهو است و آن مرغی است معروف و گوشت آن به صفت لذت موصوف و تیهوج معرب آن است . تهاهیج جمع عربی آن است . (انجمن آرا) (از آنندراج ).