تنگ عیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ عیش . [ ت َ ع َ / ع ِ ] (ص مرکب ) کنایه از مفلس و بی چیز. (برهان ) (ناظم الاطباء). مفلس و دردمند. (غیاث اللغات ). مفلس و بی چیز. (انجمن آرا). درویش و مفلس . (فرهنگ رشیدی ). تنگ دست . تنگ معاش . تنگ روزی . تنگ بخت . تنگ زیست . کنایه از مفلس و تهیدست . (آنندراج ) : بسا تنگ عیشان تلخی چشان که آیند درحله دامن کشان . (بوستان ). بی رخت شد چون دهانت عیش من تنگ عیش است آنکه مهمانیش نیست . کمال خجندی (از آنندراج ). گردون تنگ عیش به یک قرص ساخته صبح از دهن برآرد و شامش فروبرد. فیاض لاهیجی (از آنندراج ). ◄ صاحب اندوه . (برهان ) (ناظم الاطباء) : جان ندارد هرکه جانانیش نیست تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست . سعدی . رجوع به ماده ٔ بعد شود.