تنگ زیست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ زیست . [ ت َ ] (ص مرکب ) تنگدست . تنگ عیش . تنگ معاش . تنگ روزی . تنگ بخت . (آنندراج ). پریشان و مضطرب و رنج رسیده . (ناظم الاطباء). معسر. متقشف . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بر آن تنگ روزی بباید گریست که از بیم تنگی بود تنگ زیست . امیرخسرودهلوی . رجوع به تنگدست و تنگ روزی و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.