تنگ روزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ روزی . [ ت َ ] (ص مرکب ) درویش و مسکین و بی چیز و پریشان . (ناظم الاطباء). تنگدست . تنگ عیش . تنگ معاش . تنگ بخت . تنگ زیست . (از آنندراج ) : چرا زیرکانند بس تنگ روزی چرا ابلهان راست بس بی نیازی ؟ ابوالطیب مصعبی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٤). وآن تنگ دهان تنگ روزی چون عود و شکر به عطرسوزی . نظامی . آفتاب ار بگردد از سر سوز تنگ روزی شود زتنگی روز. نظامی . نه روزی به سرپنجگی می خورند که سرپنجگان تنگ روزی شوند. سعدی (بوستان ). نه آن تنگ روزیست بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان . سعدی (بوستان ). اگر روزی به دانش برفزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی . سعدی (گلستان ). بر آن تنگ روزی بباید گریست که از بیم تنگی بود تنگ زیست . امیرخسرو دهلوی . رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.