تنگ داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. تَ) (مص ل.) بر کسی سخت گرفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. تَ) (مص ل.) بر کسی سخت گرفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ داشتن . [ ت َ ت َ ] (مص مرکب ) در گرفتاری و سختی قرار دادن . در رنج و مشقت داشتن کسی یا چیزی . در مضیقه و تنگی داشتن . ♦ به تنگ داشتن ؛ به ستوه آوردن : بدو گفت ما را چه داری به تنگ همی تیزی آری بجای درنگ . فردوسی . ♦ تنگ داشتن جنگ بر کسی ؛ درمانده و عاجز کردن او را. عرصه را بر دشمن تنگ ساختن : به یک خدنگ دژآهنگ جنگ داری تنگ تو بر پلنگ شخ وبر نهنگ دریابار. عنصری . ♦ تنگ داشتن جهان بر کسی ؛ در زجر و سختی قرار دادن . در مشقت و تنگی نگه داشتن . آزار دادن . به ستوه آوردن : جهان تنگ دارند بر زیردست بر ایشان شودخوار، یزدان پرست . فردوسی . ♦ تنگ داشتن خورش بر کسی ؛ در سختی معیشت قرار دادن وی را : بر او بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ . فردوسی . ♦ تنگ داشتن دل از کسی (به چیزی ) ؛ غمگین و اندوهناک شدن از کسی (به چیزی ). آزرده خاطر بودن از کسی (به چیزی ) : سپه خواست کاندیشه ٔ جنگ داشت ز رستم بدانگونه دل تنگ داشت . فردوسی . شما دل به رفتن مدارید تنگ گر از چینیان لشکر آید به جنگ . فردوسی . رجوع به دلتنگ شود. ♦ تنگ داشتن عرصه ؛ تنگ داشتن میدان . دشوار و سخت گردانیدن کارزار بر کسی . راه گریز بستن بر کسی . در مضیقه قرار دادن کسی را : گر اجل پیش آید از شادی معلق می زند عرصه بر خصم تو از بس تنگ دارد روزگار. اثر (از آنندراج ). رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.