تنگ حالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ حالی . [ ت َ ] (حامص مرکب ) فقر و تنگدستی و تهی دستی و مسکنت و درویشی و نکبت و بدبختی . (ناظم الاطباء). سختی . رنج : ای مانده بکوری و تنگحالی بر من ز چه همواره بد سگالی ؟ ناصرخسرو. به تنگ آمد شبی از تنگ حالی که بود آن شب براو مانند سالی . نظامی . رجوع به تنگ حال و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.