تنگ برکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ برکشیدن . [ ت َ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) تنگ اسب را محکم بستن . آماده ٔ سواری و کار ساختن اسب را. زین را بر اسب استوار کردن . آماده ٔ حرکت و کارزار شدن : همه اسب را تنگها برکشید همه گرد بر گرد لشکر کشید. فردوسی . سواران سبک برکشیدند تنگ گرفتند شمشیر هندی به چنگ . فردوسی . مهرگانت خجسته باد و دلت برکشیده بر اسب شادی تنگ . فرخی . چون گرفتی فراز و پست و نشیب برکش اکنون بر اسب رفتن تنگ . ناصرخسرو. هین منشین بیهده مسعودسعد برکش بر اسب قضا تنگ تنگ . مسعودسعد. رجوع به تنگ کشیدن و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.