تنگ آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ آوردن . [ ت َ وَ دَ ] (مص مرکب ) به ستوه آوردن . زله کردن . ستوه کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سخت گرفتن . در مضیقه گذاشتن . (فرهنگ فارسی معین ) : از آن گر بگردیم و جنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم . فردوسی . به فرمان کاوس جنگ آوریم جهان بر بد اندیش تنگ آوریم . فردوسی . چو هنگام تیزی درنگ آوری جهان بر دل خویش تنگ آوری . فردوسی . شد محمدالب الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار بی پناه تنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو. مولوی . ♦ به تنگ آوردن ؛ به ستوه آوردن . در مضیقه گذاشتن . (فرهنگ فارسی معین ). بی نهایت ستم کردن و رنج رسانیدن . (ناظم الاطباء) : چو جمشیدرا بخت شد کندرو به تنگ آوریدش جهاندار نو . فردوسی . یا مکن اندیشه به چنگ آورش یا به یک اندیشه به تنگ آورش . نظامی . ♦ دل به تنگ آوردن ؛ به خاطر کسی رنج رسانیدن . (ناظم الاطباء). ملول گشتن و غمگین گردیدن . دل آزرده شدن : ز موی سپیدش دل آری به تنگ تن روشن زال را نیست ننگ . فردوسی . رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.