تنکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنکه . [ت ُ ن ُ ک َ / ک ِ ] (اِ) تنبان چرمی که تا سر زانو باشد، وقت کشتی گرفتن پوشند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) : تنکه در قدمش زود ز هم می پاشد هرکه رویش تنک افتاد چنین می باشد. میرنجات (از آنندراج ). ◄ زیرجامه ٔ کوتاه زنان . (یادداشت بخطمرحوم دهخدا). ◄ در اصطلاح نجاران، تخته ٔپهن که میان دو پاسار یا دو آلت در درها و پنجره ها بکار برند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
تنکه . [ ت َ ک َ / ک ِ / ت َ ن َ ک َ / ک ِ / ت ُ ن ُ ک َ / ک ِ ](اِ) قرص رائج خواه از زر باشد خواه از نقره یا مس .(غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ). برگه ای از هر فلزی و ورق طلا و ورق نقره و پول رایج و قسمی از سکه . (ناظم الاطباء). مقداری از زر و سیم باشدبه اصطلاح هر جایی ... (انجمن آرا) : معبر گفت دو تنکه بده تا تعبیر آن بگویم . (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلین ص ١٢٥). رجوع به دزی ج ١ ص ١٥٣ شود.