تنومندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنومندی . [ ت َ م َ ] (حامص مرکب ) جسیمی . تناوری . (ناظم الاطباء). دارندگی تن . تن داری : بدان که مردم مرکب است از دو گوهر، یکی گوهر جسمانی که تنومندی از اوست و دیگری روحانی و آن روان وی است . (هدایة المتعلمین ربیعبن احمد اخوانی از یادداشت بخطمرحوم دهخدا). و همچنین تنومندی ایشان که گرد است چون گوی معلوم است به اندازه ٔ گوی زمین . (التفهیم ). زنده چون برق میر، تا خندی جان خدایی به از تنومندی . نظامی . ◄ توانایی و زورآوری . (ناظم الاطباء). پرزوری و قوت . (فرهنگ فارسی معین ): چو اسکندر آیینه در پیش داشت نظر در تنومندی خویش داشت . نظامی . به گفتن تو دادی تنومندیم تو ده زآنچه کشتم برومندیم . نظامی . ◄ فربهی و چاقی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تن و مند و تنومند شود.