تنصف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنصف . [ ت َ ن َص ْ ص ُ ] (ع مص ) سرپوشنه برافکندن زن . (از تاج المصادر بیهقی ). معجر پوشیدن زن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خدمت کردن . (تاج المصادربیهقی ). خدمت کردن و خدمت خواستن، از اضداد است . ◄ خواستن آنچه نزد کسی باشد. ◄ فروتنی نمودن نزد کسی . ◄ انصاف خواستن ازسلطان . ◄ همگی موی سپید گردیدن از پیری .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ تنصفناک بیننا؛ گردانیدیم تورا میان در گرفتن تمام حق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تمام حق گرفتن . (آنندراج ).