تنسیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- نظم دادن.<BR>۲- به هم پیوستن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- نظم دادن. ۲- به هم پیوستن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنسیق . [ت َ ] (ع مص ) آراستن و ترتیب دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). انتظام و ترتیب دادن .(غیاث اللغات ) (آنندراج ). پیوستن سخن و جز آن . (تاج المصادر بیهقی ). بنظم کردن سخن و جز آن . (زوزنی ). ♦ تنسیق الصفات (اصطلاح بدیع) . رجوع به تنسیق صفات شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آراستگی، تنظیم، رتقوفتق، ساماندهی، نسق، نسقدهی، نظم آراستن، ترتیب دادن، نظم دادن، نسق بخشیدن، بههم پیوستن