تنسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ نَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- جستجو کردن.<BR>۲- دم زدن، نفس کشیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ نَ سُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- جستجو کردن. ۲- دم زدن، نفس کشیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنسم . [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) دم زدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نفس زدن . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). تنفس . (اقرب الموارد). ◄ دم بخود کشیدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ بوئیدن نسیم را، الحدیث : لما تنسموا روح الحیوة؛ ای وجدوا نسیمها. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بوئیدن و هوا گرفتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : لبت از هجو در لبیشه کشم که بدینسان بود تبسم خر شعر تو زیر بینی تو نهم که ز سرگین بود تنسم خر. سوزنی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ خوشبوی ناک گردیدن جای، یقال : تنسم المکان بالطیب ؛ ای ارج . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نرمی کردن در خواستن علم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نرمی کردن در جستن علم و خبر، چیزی پس چیزی مانند وزش نسیم، یقال : تنسمت منه علماً؛ ای اخذته . (از اقرب الموارد) : دمنه گفت شتربه را بینم و از مضمون ضمیر او تنسمی کنم . (کلیله و دمنه ). ◄ نرم وزیدن باد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خبر بد رسیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).