تنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنان . [ ت َ ] (اِ) ج ِ تن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد. فردوسی . فراوان تنان زینهاری شدند فراوان به دژها حصاری شدند. اسدی (گرشاسب نامه ). رجوع به تن شود.
تنان . [ ت ِن ْ نا ] (ع اِ) مثنی تِن ّ. (منتهی الارب )، یقال : فلان تن فلان و هما تنان . (از ناظم الاطباء). رجوع به تن شود.
تنان . [ ت َ ] (نف ) در حال تنیدن . تننده : می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان . کسائی .