تناسب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تناسب . [ ت َ س ُ ] (ع مص ) همدیگر پیوند شدن . (آنندراج ).با یکدیگر پیوند شدن . (ناظم الاطباء). باهم مناسبت داشتن . (غیاث اللغات ). باهم نسبت داشتن . نسبت یافتن با یکدیگر. خویش هم بودن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ تشا کل و تماثل . (اقرب الموارد). ◄ وجود داشتن نسبت و رابطه ٔ میان دو کس یا دو چیز. ◄ برازیدن . ◄ (اِمص ) خویشاوندی . خویشی . ◄ سازواری . موافقت . (فرهنگ فارسی معین ) : که کتاب و ترازو و آهن بیکدیگر تناسبی ندارد. (کلیله و دمنه ). ◄ (اصطلاح بدیع)، مراعاة النظیر. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به همین کلمه شود. ◄ اصطلاح حساب، بیان تساوی دو نسبت را تناسب نامند مثلا ٨٦ = ٤٣ تناسب است . این تناسب را چنین می خوانند: ٤ به ٣ مثل ٨ است به ٦. اعداد ٤و٣و٨و٦ را جمله های این تناسب نامند. ◄ اصطلاح موسیقی، هماهنگی . ج، تناسبات . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مناسبت و کشاف اصطلاحات الفنون شود.