تن نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن نهادن . [ ت َ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) تن دادن . (آنندراج ). دل نهادن . رضا دادن . تسلیم شدن . خود را آماده ساختن . ♦ تن اندر کاری نهادن ؛ آماده ٔ کاری شدن با همه ٔ مخاطرات و زیانهایش . توطین : و همه ٔ عجم تن اندر کارزار کردند و دفع عرب نهادند. (مجمل التواریخ از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ تن بر مرگ نهادن ؛ مهیای آن شدن . استبسال . ♦ تن به چیزی نهادن ؛ رضا دادن بدان . قبول آن : تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار. (گلستان ). تن به دود چراغ و بیخوابی ننهادی هنر کجا یابی ؟ اوحدی . ♦ تن پیش نهادن ؛ آماده ٔ خطر شدن : ... از دست وی عملی کرد و مالی ببرد و تن پیش نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٣). ♦ تن در چیزی نهادن ؛ تسلیم آن شدن . به آن رضا دادن . قبول کردن آن : نه مر خویشتن را فزونی دهد نه یکباره تن در زبونی نهد. (گلستان ).