تن سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن سر. [ ت َ س َ ] (اِخ ) تنسر. نام مرد بزرگواری از پارسیان ایران بوده است که اورا موبد موبدان می گفته اند و نام او بهرام خورزاد و معاصر با شاهنشاه اردشیر بابکان و در آن زمان پادشاهی مازندران بالوراثه با مردی حنفشاه نام تعلق داشته که بر اردشیر در پادشاهی بعضی تعرضات مدعیانه می کرده . این موبد موبدان به وی نامه نوشته او را متنبه و به حضرت اردشیر متوجه داشته دیگرباره از جانب اردشیر به تبرستان رفته . ... صورت آن نامه در تاریخ تبرستان تألیف محمدبن اسفندیار آملی رحمه اﷲ مسطور است . (انجمن آرا). طبق روایات موبدان موبد اردشیر بابکان بود و اوست که «نامه ای » به گشنسپ شاه طبرستان نوشت، بعضی او را با کرتیر یکی دانسته اند. (از فرهنگ فارسی معین ). ... این مرد از موبدان عهد اردشیر اول است و هیرپدان هیرپد بوده است که مقامی است چون موبدان موبد و سمت مستشاری و وزارت اردشیرداشته و اوست که نامه ٔ تنسر را به جشنسف شاه طبرستان نوشته و او را بموافقت و دولتخواهی اردشیر اندرز میدهد. متن پهلوی این نامه از میان رفته و فارسی آن در تاریخ ابن اسفندیار مضبوط است و در تهران به اهتمام فاضل معاصر مجتبی مینوی طبع شده است . (سبک شناسی بهار ج ١ ص ٥١). رجوع به سندبادنامه و مزدیسنا و فرهنگ ایران باستان ص ٢٥٣ و ایران در زمان ساسانیان و خرده اوستا و یسنا ص ٨٢ و یشتها ج ٢ ص ٢٤٩ و ٢٨٠ و نستر شود.
تنسر. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) گسسته شدن رسن . ◄ پراکنده و منتشر گردیدن ریم زخم به شکستن . ◄ پاره پاره فروریختن جامه و کاغذ. ◄ متفرق و پراکنده گردیدن نعمت، یقال : تنسرت النعمة عنه ؛ اذا تفرقت . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).