تن زن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن زن . [ ت َ زَ ] (نف مرکب ) خاموش شونده که فاعل است . (برهان ذیل تن زدن ). تن زننده . کاهل . تن آسان : کاهلی پیشه کردی ای تن زن وای آن مرد، کو کم است از زن . سنائی . تن مزن پاس دار مر تن را زآنکه بر سر زنند تن زن را. سنائی . خواست وقتی به عجز دینداری ازیکی مالدار دیناری گفت ار حق پرستی ای تن زن دین ودنیا ز حق طلب نه ز من گفت دین هست نیک و دنیا بد نیک از او خواستن، بد از تو سزد که مرا گفته اند کز پی دل حق ز حق خواه و باطل از باطل . سنائی . رجوع به تن زدن شود.