تن زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ. زَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- خاموش شدن، سکوت کردن.<BR>۲- خودداری کردن، امتناع کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ. زَ دَ) (مص ل.) ۱- خاموش شدن، سکوت کردن. ۲- خودداری کردن، امتناع کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن زدن . [ ت َ زَ دَ ](مص مرکب ) خاموش بودن و خاموش شدن . (برهان ) (ناظم الاطباء). کنایه از ساکت شدن است . (انجمن آرا). خاموش شدن . (غیاث اللغات ). ساکت شدن . خاموش بودن . (از فرهنگ رشیدی ). خموش بودن . (شرفنامه ٔ منیری ) : ای ابر بهمنی نه بچشم من اندری تن زن زمانکی و بیاسا و کم گِری . فرخی . این معنی با... فرخ دربان و... اسکندر مخنث بنشاید کردن که دخترش بی رضای وی ببرند و نگاه دارند و او تن زند و بگوید شما دانید. (کتاب النقض ص ٢٧٧). و این یکی که امام است با آنکه قوم بیشتر داشته و قبیله بسیارتر در خانه تن بزده، منشور بر طاقها نهاده با اعداء دست در کاسه کرده . (کتاب النقض ص ٣٤٥). پس این تاوان اولاً خدای راست و ثانیاً رسول را وثالثاً علی را که در خانه تن بزد و فرمان خدای بجای نیاورد. (کتاب النقض ص ٣٧٠). و او در بغداد تن می زد تا کار دیگران می کنند. (کتاب النقض ص ٣٧٠). گفت هی هی ! گفت تن زن ای دژم تا در این ویرانه خود فارغ کنم چون در اینجا نیست وجه زیستن اندر این خانه بباید ریستن . مولوی . زنده زین دعوی بود جان و تنم من از این دعوی چگونه تن زنم ؟ مولوی . ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی ؟ مولوی . چونکه زاغان خیمه در گلشن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند. مولوی . تن زن ای ناصح پرگو که دل بازیگوش جز به هنگامه ٔ طفلانه نگیرد آرام . صائب (از آنندراج ). میخواستم که آه کشم بازتن زدم خنجر براو کشیدم و بر خویشتن زدم . قاضی نوری (ایضاً). تا دل بسوز سینه فکندیم و تن زدیم خال عذار مجمره ٔ غم سپند ماست . علی خراسانی (ایضاً). با آنکه از سوز درون آتش به گلخن می زنم با غیر چون بینم ترا می سوزم و تن می زنم . علی خراسانی (ایضاً). ◄ صبر و تحمل کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء) : شاگرد برفت و آتش بیاورد و درودگر آفتابه ٔ پرآب بر آتش نهاد تا عظیم برجوشید و شیر در آن صندوق تن می زد تا آدمی چه کند. (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ). بسی از خویشتن بر خویشتن زد فروخورد آن تغابن را و تن زد. نظامی . حسن رااین سخن سخت آمد اما تن زد تا یک روز که رابعه را دید و نزدیک آب بود، حسن سجاده بر سر آب افکند، گفت ای رابعه بیا تا اینجا دو رکعت نماز بگزاریم . (تذکرة الاولیاء عطار). عشق آتش در همه خرمن زند اره بر فرقش نهند و تن زند. عطار. هرچه آوردی تلف کردیش زن مرد مضطر گشته اندر تن زدن . مولوی . چونکه لقمان تن بزد اندر زمان شد تمام از صنعت داود آن . مولوی . تهلکه ست این صبر و پرهیز ای فلان خوش بکوبش تن مزن چون دیگران . مولوی . ◄ انتظار بردن . درنگ کردن : و آنان که ره می خواستند خاموش گشته بودند و تن میزدند. گفتند نباید که رنجی رسد. (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ). حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآورسنگ . مولوی (دیوان شمس چ فروزانفر ص ١٤٣). ◄ آسودن . (برهان ) (ناظم الاطباء) : بر دل و دستت همه خاری بزن تن مزن و، دست بکاری بزن . نظامی . ◄ درگذر کردن از امری . (آنندراج ). امتناع کردن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). اباکردن . (فرهنگ فارسی معین ). روی گرداندن . اعراض کردن : تو هم نیز از راستی تن مزن بمن لختی از راستی گو سخن . شمسی (یوسف و زلیخا). تن مزن پاس دار مر تن را زآنکه بر سر زنند تن زن را. سنائی . بیخ دو غمازبرانداختند اصل بشد فرع چه تن می زند اسعد بیداد به دوزخ رسید مخلص غَزّال چه فن می زند؟ انوری . رو که چنین خواهمت که تن زنی ای وصل تا بکند هجر هر جفا که تواند. انوری . کو به حسامت که برد، آب بت لات نام کاین همه زیر نیام تن چه زنی، لاتنم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٦٣). عمر تو چیست عطسه ٔ ایام جان ستان پس تن مزن که عطسه سبک در گذشتن است . خاقانی . دلم از غم بسوخت دم چه دهی غم تو دل ببرد تن چه زنی ؟ مجیر بیلقانی . چو گردن کشد خصم گردن زنم چو در دشمنی تن زند تن زنم . نظامی . آن دگر را خواند هم آن خوب خد هم نداد آن را جواب و تن بزد. مولوی . بیش از این گفتن توان شرحش ولی از سوی غیرت نشان آید همی تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی . مولوی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ظلم صریح خاصگیان را تن زدن است و عامیان را گردن زدن . (مجالس سعدی ص ٢٠).