تن دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن دار. [ ت َ ] (نف مرکب ) بزرگ جثه . تناور.فربه . کلان . درشت . بزرگ جسم : عطاط؛ مرد دلاور و تن دار.امح ؛ فربه تن دار. درعث ؛ کلانسال تن دار. کبر کبراً؛ بزرگ گردید و کلان و تن دار شد. قسطری، ضروط، صهود، هدف، هرجاس ؛ تن دار. (منتهی الارب ). ◄ حافظ تن . نگهدارنده ٔ تن . حافظ جسد. حافظالاجساد : انده ارچه بد آزمون تیریست صبر تن دار، نیک خفتانست . مسعودسعد. عقل را گر سوی تو هست شکوه باده ٔ عقل دزد را منکوه اندکی زو عزیز و تن دار است باز بسیارخوار از او خوار است . سنایی . ♦ تن داری ؛ غلظت و صلابت : و اندر آب به سبب آمیختگی با خاک تن داری و استیلا که پدید آید تا چون جسمی را برنهادگی بنهند بر آن نهاد دیر بماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).