تمکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تمکین . [ ت َ ] (ع مص ) دست دادن . ◄ جای دادن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (آنندراج ). جای دادن و پابرجا کردن . (غیاث اللغات ). پای بر جای کردن و توانا و قادر گردانیدن برچیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قادر و مسلط گردانیدن کسی را بر چیزی . (از اقرب الموارد) : ز روزگارش یاریست وز فلک تأیید ز کردگارش توفیق وز ملک تمکین . فرخی . بنازد همی تاج و تخت و نگین ز تمکین و امکان خسرو ملک . مسعودسعد. ◄ (اِ) شوکت و وقار و هنگ و جاه و جلال و قدرت و قوت و عدم حرکت . (ناظم الاطباء). مکانت بخشیدن : آن جماعتی که در روی زمین صاحب تمکین ساختیم ایشان را، نماز را برپاداشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). گر گوئیش که یکدم بنشین و علم بشنو کو خود سخن نگوید جز با وقار و تمکین . ناصرخسرو. گرامی کردش از تمکین خود شاه نشاند او را و خالی کرد خرگاه . نظامی . نشیند تا به صد تمکینش آرند چو مه در محمل زرینش آرند. نظامی . کرا وصف لولاک تمکین بس است ثنای تو طه ویس بس است . سعدی (بوستان ). چو تمکین وجاهت بود بر دوام مکن زور بر مرد درویش عام . که افتدکه با جاه و تمکین شود... سعدی (بوستان ). فلک را این همه تمکین نباشد فروغ مهر و مه چندین نباشد. سعدی . ◄ استواری . پایداری : پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود. مولوی . ◄ اطاعت و فرمانبرداری . (ناظم الاطباء). ◄ یکی از مقامات سالکان . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). تمکین زوال بشریت است که آن را مرتبت فنا و فقر گویند... تمکین عبارت از اقامت محققان است در محل کمال و درجت اعلی و اهل مقام از مبتدیانند و اهل تمکین از منتهیان . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و کشف اللغات و مصطلحات عرفانی دکتر سجادی شود. ◄ جرأت . یارائی . توانائی : هیچکس را تمکین آن نباشد که خداوند را گوید که فلان کار بد کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦١). گفتم بنده این به هراه باز گفته است و بر لفظ عالی رفته که ایشان را این تمکین نباشد. اکنون چنانکه بنده می شنود و می بیند ایشان را تمکین سخت تمام است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٨١). ◄ قدرت . بسطت . نفاذ امر : گوش به مثال کدخدای دار که بر اثر دررسد در هرچه بمصالح پیوندد و نامه نبشته دار تا جوابها رسد که برحسب آن کارکنی و صاحب بریدی نامزد می شود از معتمدان ما تا او را تمکین تمام باشد تا حالها را بشرح تر باز می نماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٣). ◄ (اصطلاح فقه ) حاضر بودن زوجه در بهره مند شدن زوج از او. اطاعت زن شوی را و فرمانبرداری کردن از او.
تمکین . [ ت َ ] (اِخ ) از احفاد ملامحمد امین فاضل و معروف به تمکین مولوی بود و در شمار دانشمندان شاهجهان و عالمگیر درآمد و در علوم عقلی و نقلی ید طولایی داشت و اشعار لطیفی دارد و در اواسط قرن یازدهم هجری درگذشت . از اوست : هست بی مهر ماه پاره ٔ من مگر این بود در ستاره ٔ من . (از قاموس الاعلام ترکی ).