تمنا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تمنا. [ ت َ م َن ْ ن ] (اِ) خواهش و آرزوی و خام و تباه از صفات اوست و بالفظ یافتن و کردن و داشتن و پختن و بستن و در دماغ آوردن و در دل شکستن و سوختن مستعمل . (آنندراج ). مأخوذ از تازی (تمنی ) آرزو و امید و خواهش . (ناظم الاطباء) : گر هیچ خرد داری و هشیاری وبیدار چون مست مرو بر اثر او به تمنا. ناصرخسرو (دیوان ص ٣). چو رسی به طور سینا ارنی مگوی و بگذر که نیرزد این تمنا بجواب لن ترانی . (از افزوده های نفیسی بر دیوان رضی نیشابوری ). سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن . خاقانی . خاک درت را هر نفس برآب حیوان دسترس خصم تو در خاک هوس تخم تمنا ریخته . خاقانی . ملک عجم چو طعمه ٔ ترکان اعجمی است عاقل کجا بساط تمنا برافکند. خاقانی . ای ز تو ما بی خبر ما به تمنای تو بسکه بپیموده ایم عالم خوف و رجا. خاقانی . چونکه به دنیاست تمنا ترا دین بنظامی ده و دنیا ترا. نظامی . تمنای گل در دماغ آورند نظر سوی روشن چراغ آورند. نظامی (از آنندراج ). دل به تمنا که چه بودی ز روز گرشب ما را نشدی پرده سوز. نظامی . غم به تمنای تو بخریده ام جان به تمنای تو بفروخته . سعدی . به تمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان . سعدی . آه اگر دست دل من به تمنا نرسد یا دل از چنبر عشق تو بمن وا نرسد. سعدی . گر تو خواهی که برخوری از عمر خلق را هم جز این تمنا نیست . ابن یمین . ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است . حافظ. فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی . حافظ. بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون هرکه اینجا بیشتر در دل تمنا بیشتر. صائب (از آنندراج ). روزه سازد پاک صائب سینه ها را از هوس ز آتش امساک می سوزد تمناهای خام . (ایضاً). رجوع به دیگر ترکیبهای این کلمه شود.
تمنا. [ ت َ م َن ْ نا ] (اِخ ) از شعرای هندوستان و از برهمنان است . از مردم شکوه آباد و در لکهنو می زیست . از اوست : ای در تو مأمن بیچارگان مرهم ریش غم آوارگان . (از قاموس الاعلام ترکی ).
تمنا. [ ت َ م َن ْ نا ] (اِخ ) محمد عابدین علی مولوی در قصبه ٔ سند هندوستان می زیست و در سال ١٢٩٠ هَ . ق . درگذشت دیوان مرتبی دارد و قصائد بلیغی سروده است . از اوست : نیست بی شور محبت جزیی از اجزای من ناله می خیزد برنگ نی ز سر تا پای من . (از قاموس الاعلام ترکی ).