تملک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ مَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) دارا شدن، مالک شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ مَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) دارا شدن، مالک شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تملک . [ ت َ م َل ْ ل ُ ] (ع مص ) پادشاه شدن . (تاج المصادر بیهقی ). پادشاه شدن بر قوم و در اللسان : تملکه ُ؛ ای ملکه قهراً. (از اقرب الموارد). ◄ خداوند شدن . (تاج المصادر بیهقی ). خداوند چیزی شدن . (آنندراج ). به قهر ملک گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مالک شدن . (غیاث اللغات ). مالکیت و دارا شدگی و تصرف . (ناظم الاطباء). ◄ توانا گردیدن بر امری . (از اقرب الموارد).
تملک . [ ت َ ل ِ ] (اِخ ) نام صحابیه ای . (منتهی الارب ). نام زنی صحابی . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
استملاک، تحصیل، تملیک، تصاحب، تصرف دارایی، مالکیت دارا شدن، صاحب شدن، مالک شدن، به تصاحبدرآوردن، بهچنگ آوردن (متضاد: از کف دادن، ازدست دادن)
واژگان فارسی سره واژهدان
بدست آوردن، بچنگ آوردن، ازانیدن، از آن خودکردن