تلقین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلقین . [ ت َ] (ع مص ) فهمانیدن و تفهیم کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فهمانیدن و سخن فراز زبان کسی دادن . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). تعلیم و تربیت و آموختن و گرفتن سخن از کسی . (ناظم الاطباء). و با لفظ یافتن و کردن و گرفتن و دادن مستعمل . (آنندراج ) : همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تأویلش همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش . خاقانی . مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکراربود. سعدی (بوستان ). تلقین درس اهل نظر یک اشارت است گفتم حکایتی و مکرر نمی کنم . حافظ. ♦ تلقین میت . رجوع به تلقین کردن و تلقین گفتن شود. ♦ تلقین نفس ؛ اصطلاحی است درمعرفةالنفس و آن چنان است که بکمک اراده بر ضعفی روانی یا تردیدی باطنی غلبه کنند و آن ضعف یا تردید رابر اثر تعلیم و پند دادن بخود و تکرار در آن زایل سازند و بالعکس .