تلقین کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلقین کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعلیم کردن و پند دادن . (ناظم الاطباء). چیزی را در ذهن و فکر کسی حقیقت جلوه دادن . کسی را به چیزی معتقد کردن : بازیگر است این فلک گردان امروز کرد ملعبه تلقینم . ناصرخسرو. مر جان مرا روان مسکین دانی که چه کرد دوش تلقین . ناصرخسرو. این حدیث نبی کند تلقین و آن علوم وصی کند تکرار. خاقانی . مدحش مرا تلقین کند الهام یزدان هر نفس در هر دعا آمین کند ادریس و رضوان هر نفس . خاقانی . آرزوی تو مرا نوحه گری تلقین کرد کآرزوی تو کنم نوحه ٔ تر درگیرم . خاقانی . بس ای خاقانی از سودای فاسد که شیطان می کند تلقین سودا. خاقانی . کدامین بدره از ره برده بودت کدامین دیو تلقین کرده بودت . نظامی . زبان سوسن آزاده در حدیث آید اگر کنم به ثنای تواش سخن تلقین . جمال الدین سلمان (از آنندراج ). تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینم شد قفس چوب نبات ازسخن شیرینم . صائب (ایضاً). تتبع سخن کس نکرده ام هرگز کسی نکرده بمن فن شعر را تلقین . صائب . ◄ آنچه هنگام دفن کردن مرده از اعتقادات دینی بر سر گور او گویند : میان چاردیواری بخاکش کردم و از خون سر گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش . خاقانی . رجوع به تلقین گفتن و تلقین شود.