تلجلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ لَ لُ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- مردد بودن.<BR>۲- در گفتن سخنی تردید داشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ لَ لُ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- مردد بودن. ۲- در گفتن سخنی تردید داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تلجلج . [ ت َل َ ل ُ ] (ع مص ) دودله شدن و متردد گردیدن و جنبیدن و در دهان گردانیدن سخن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کلمة الحکمة تکون فی صدرالمنافق فتلجلج حتی تخرج الی صاحبها. (اقرب الموارد). ◄ گرفتن چیزی را از کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).