تقماق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تقماق . [ ت ُ ] (ترکی، اِ) میخکوب که بعضی مردم هند آن را میخچو گویند. (غیاث اللغات ). در فرهنگ ترکی میخکوب وتبرتقماق نیز گویند و تخماق به خای معجمه، بجای قاف اول ظاهراً لهجه ٔ بعضی است . (آنندراج ) : تا بند نگردد بزمین اول میخ تقماق بفرقش نتوان محکم زد. یحیی کاشی (از آنندراج ). رجوع به تبر تخماق و تخماق شود.
تقماق . [ ت ُ ] (اِخ ) امیر تقماق از امرای مغول بود. رجوع به تاریخ گزیده ص ٦٠١ و ٦٠٤ شود.