تقبیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.) زشت شمردن، زشت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) زشت شمردن، زشت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تقبیح . [ ت َ ] (ع مص ) آشکار کردن و بیان نمودن زشتی کار کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زشت کردن . (دهار). قباحت و زشتی کار. (ناظم الاطباء) : گرد تقبیح ملت و نفی حجت مخالفان میگشتند. (کلیله و دمنه ). گفت اگر قربتی یابم ... از تقبیح احوال و افعال وی بپرهیزم . (کلیله و دمنه ). بی هنران در تقبیح اهل هنر... مبالغت نمایند. (کلیله و دمنه ). ◄ یکسو کردن و دور گردانیدن از نیکی و خیر، یقال : قبحه اﷲ؛ ای نحاه عن الخیر. ◄ آبله شکستن که ریم از وی برآید. ◄ شکستن تخم مرغ . ◄ قبحاً له گفتن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
بدگویی، زشتشماری، سرزنش، شماتت، ملامت (متضاد: تحسین) رد، بدگفتن زشت داشتن، زشت شمردن (متضاد: نیکوشمردن)
فرهنگ طیفی واژهدان
مذمت، هجو، گله، شکوه، گلایه، نارضایتی، عدم تصویب، عدم رضایت، بهانهگیری، بدگویی رد، مردود کردن، نفرین ناله، ناله و نفرین، گله و دشنام افترا، گستاخی، توهین، توبیخ، بیاحترامی، عیبجویی، فحاشی
واژگان فارسی سره واژهدان
زشت انگاری