تفرج کنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تفرج کنان . [ ت َ ف َرْ رُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال تفرج . در حال سیاحت و سیر. در حالت تماشا : تفرج کنان پرهوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس . سعدی . بحکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم . (گلستان ). همی گفت و خلقی بر او انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن . (بوستان ). رجوع به تفرج و دیگر ترکیبهای آن شود.