تعیین کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعیین کردن . [ ت َع ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) معین و مشخص نمودن و هر نیز نمودن . (ناظم الاطباء) : آنگاه مثال داد تا روزی مسعود و طالعی میمون برای حرکت او تعیین کردند. (کلیله و دمنه ). کردم از جغد طلب نسخه ٔ گمنامان را گر شود یافته تعیین تو خواهم کردن . واله هروی (از بهار عجم ). ز قید عشقم آزادی اسیری تا ابد نبود چو بهر عاشقی حکم ازل کرده است تعیینم . اسیری (ایضاً).
مترادف و متضاد واژهدان
برگماشتن، منصوب کردن (متضاد: عزل کردن) معلوم کردن، بازشناختن، مشخص کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
مشخص کردن، معین کردن، طبقهبندی کردن بستن، مقرر کردن، قانونی کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
هکانیدن، گماشتن، گماردن، برگزیدن