تعظیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) بزرگ داشتن، احترام کردن.<BR>۲- (اِمص.) بزرگداشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) بزرگ داشتن، احترام کردن. ۲- (اِمص.) بزرگداشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تعظیم . [ت َ ] (ع مص ) بزرگ داشتن و بزرگ گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). بزرگ داشتن و بزرگ کردن . (زوزنی ). بزرگ داشتن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بزرگ کردن و بزرگ داشتن و به بزرگی صفت نمودن و بزرگ شمردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). توقیر و احترام و حرمت و تکریم و ادب و سلوک متواضعانه و کرنش . (ناظم الاطباء). تفخیم و تکبیر و تبجیل . (اقرب الموارد). بزرگداشت . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : شادمان باد و بر هر مهی او را تبجیل کامران باد و بر هر شهی او را تعظیم . فرخی . چون به مجلس خان حاضر شوی سلام ما [ مسعود ] بر سبیل تعظیم و توقیر به وی رسانی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٠). حاجیان آمدند با تعظیم شاکر از رحمت خدای رحیم . ناصرخسرو. هنراز رای او برد تعظیم خرد از طبع او کند تلقین . مسعودسعد. درآن جانب هیبت او به رعایت رسانیده ام و شرطتعظیم ... هرچه تمامتر بجای آورده . (کلیله و دمنه ). همتی دارد چنان کافلاک با لوح قلم کمترین جزوی است اندر دفتر تعظیم او. خاقانی . بی فر او چه سنجد تعظیم سنجری بی پادشاه این چه بود پادشای خاک . خاقانی . تو خسرو خاوری وز امرت تعظیم به خاوران ببینم . خاقانی . توقیر من بتحقیر و تعظیم به توهین بدل گردد. (سندبادنامه ص ٧٢). بسوزند و ریزند یکسر بچاه ندارند تعظیم نعمت نگاه . نظامی . تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب بتعظیم شأن تست . سعدی . این قدر تعظیم دینشان را خرید کز مری آن دست و پاهاشان برید. مولوی . نشست شعله ام از پا و سوختن برخاست نفس گداخته را رنگ میدهد تعظیم . میرزا بیدل (از آنندراج ). و رجوع به ترکیبهای این کلمه شود. ◄ در تداول فارسی امروز دوتا شدن چون راکعی به نشانه ٔ خضوع و تکریم در برابر بزرگی . دوتا شدن در مقابل شاهی یا امیری به قصد زمین بوسی و تکریم و با «کردن » صرف شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ در فرهنگ مصطلحات عرفا آرد: تعظیم عبارت از تواضع و تذلل در پیشگاه ذات احدیت است و معرفت عظمت حق است و آن مرکب از دو رکن است یکی علم و دیگری حال و موقعی که معرفت به عظمت چیزی حاصل شد، نفس مذعن بدان شده و منقاد شده و ذلیل شده و خاشع شود و مستکین عظمت آن گردد و اول مرحلة تعظیم عبارت از تعظیم امر و نهی است که اصل است . دوم آنکه از حق وعدالت منحرف نشده و از حکمت بالغه عدول نکند. سوم آن که غیر از خدا را ملجاء خود نداند و بر خود حقی نبیند. (شرح منازل ص ١٣٦ بنقل فرهنگ مصطلحات تألیف دکتر سجادی ). ◄ استخوان استخوان بریدن گوسفند را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ در امر بزرگ درآمدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
احترام، اعظام، بزرگداشت، تکریم، حرمت، کرنش (متضاد: تحقیر) احترام کردن، بزرگ داشتن، حرمت گذاشتن، کرنش کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
کرنش کردن، سر فرود آوردن