تضییع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- ضایع کردن، تباه ساختن.<BR>۲- مهمل و بیکار کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- ضایع کردن، تباه ساختن. ۲- مهمل و بیکار کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تضییع. [ ت َض ْ ] (ع مص ) ضایع کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مهمل و هیچکاره گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ضایعکردگی و اتلاف . (ناظم الاطباء) : و هیچ خردمند تضییع عمر در طلب آن جایز نشمرد. (کلیله و دمنه ). و تضییع منفعتی از آن جهت . (کلیله و دمنه ). تضییع نفایس اموال و احتمال تحکمات فاسد لشکر بر تحفظ خانه و موافقت برادر و رعایت مصلحت کلی راجح دید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ١٩٠). ◄ بی تیمار گذاشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ در مثل : الصیف ضیعت اللبن، بکسر تاء اگرچه بدان به مذکر و جمع خطاب کنند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و در مجمعالامثال، فی الصیف ضیعت اللبن نیز روایت شده، برای کسی مثل زنند که خود فرصتی مناسب را از دست داده است، سپس در پی بدست آوردن آن برمی آید.
مترادف و متضاد واژهدان
اتلاف، تباهسازی، حیفومیل، ضایعسازی، هدر هدر دادن، تلف کردن، ضایع کردن ازبین بردن، پایمال کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
نابودی