تضریب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- سخن چینی کردن.<BR>۲- فتنه انگیختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- سخن چینی کردن. ۲- فتنه انگیختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تضریب . [ ت َ ] (ع مص ) زدن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نوشیدن شیر دوشیده ٔ بعد آبستن . (منتهی الارب ). ◄ نوشیدن شیر آمیخته شده از شیر چند شتر. (ناظم الاطباء). شرب الضریب، والضریب اللبن یحلب من عدة لقاح فی اناء. (اقرب الموارد). ◄ فرورفتن چشم کسی به مغاک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ آمیختن چیزی به چیزی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ◄ نکنده زدن . (تاج المصادر بیهقی ). نکنده زدن جامه را. (منتهی الارب ). بخیه زدن جامه را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ میان قومی بهم برآوردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مجمل اللغة). برآغالانیدن و سخن چینی کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بر انگیختن و برغلانیدن . (آنندراج ). بر انگیختن و دشمنی انداختن میان دو کس . (از اقرب الموارد) : بوسهل زوزنی ... فسادی کرده بود در باب خوارزمشاه آلتونتاش، و تضریبی قوی رانده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٩). در این باب دو نامه نبشت یکی بدست قاصد و یکی بر دست سوار سلطان که آنچه نبشته بوده است آن، تضریبی بوده که ابوالفتح میان دو مهتر ساخته . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٢٢). دست وی را از شغل عرض کوتاه کرده او را نشاندند تا تضریب و فساد وی از ملک و خدمتکاران دور شود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٣١) به تضریب نمام خاین بنای آن [ دوستی ] خلل پذیرد. (کلیله و دمنه ). آنچه شیر برای تو میسگالد از آن معانی که برشمردی، چون تضریب خصوم نیست . (کلیله و دمنه ). پیش از آن که تضریب و تخلیط او در دل و طبع شاه جای گیرد. (سندبادنامه ص ٧٣). تا ابنای دولت و انشاء حضرت زبان وقیعت دراز کردند و در تثریب و تضریب مجال فسیح یافتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ٥٧). چون این مثال به تاش رسید بدانست که حاسدان مجال تضریب یافته اند و مکیدت خصمان به نفاذ رسیده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٨١). ◄ برانگیختن دلاور را در جنگ . (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
دوبهمزنی، سخنچینی، فتنهانگیزی، نمامی سعایت کردن، سخنچینی کردن، فتنه برانگیختن