تضاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ دّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) ضد یکدیگر بودن.<BR>۲- (اِمص.) ناسازگاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ دّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) ضد یکدیگر بودن. ۲- (اِمص.) ناسازگاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تضاد. [ ت َ دد ] (ع مص ) با یکدیگر دشمنی کردن . (زوزنی ). با یکدیگر مخالفت کردن . (از اقرب الموارد). با همدیگر ضد بودن و با همدیگر دشمنی کردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مخالف یکدیگر بودن و با هم خصومت کردن . (ناظم الاطباء). ◄ ناهمتایی کردن . (زوزنی ). ناهمتا شدن و بی همتایی کردن . (دهار). ◄ (اِمص ) در فارسی امروزی، تناقض و تخالف و عدم توافق و ضدیت و ناسازگاری . (از ناظم الاطباء). دشمنی . مخالفت : سگ صیاد بر سبیل عادت راسو مشاهده کرد، تضاد طبیعی و خلاف صنیعی در وی بجنبید درجست و راسوی را بکشت . (سندبادنامه ص ٢٠٢). و تضاد و تنافی از مزاج طبایع اربعه برخیزد و دور نبود که عقرب سنان نیفکند و خارپشت تیر نیندازد. (سندبادنامه ص ٣٤٣). ◄ (اصطلاح منطق ) و تضاد آن بود با وجود تقابل اجتماع ایشان بر صدق محال بود، اما بر کذب ممکن بود. چه ضدان جمع نیاینداما مرتفع شوند. (اساس الاقتباس چ مدرس رضوی ص ٩٧). و رجوع به همین کتاب ص ٥٦ و ٥٨ و تقابل شود. ◄ یکی از صنایع معنوی و آن جمع بین ضدین یا اضداد است و این صنعت را مطابقه و طباق و تکافؤ نیز نامیده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به متضاد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اختلاف، تقابل، تناقض، ضدیت، مخالفت، مغایرت، ناسازگاری (متضاد: تماثل، سازگاری) دشمنی، مخالفت ضدیکدیگربودن، متضاد بودن، مخالف یکدیگر بودن (متضاد: سازگار بودن، موافق بودن) ضدیت داشتن
واژگان فارسی سره واژهدان
همستاری، ناهمسانی، ناسازی، ناجوری، رویارویی، دوگانگی، در برابر، پارادخش