تشمس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تشمس . [ ت ُ ش ُم ْ م َ ] (اِخ ) شهری است قدیمی در مغرب و باره ٔ کهنی در آنجا باقی است ... (از معجم البلدان ). صاحب الحلل السندسیه میم را مکسور ضبط کرده و نویسد: شهر بزرگی بود. باره ای از سنگ دارد که بر نهر سفدر مشرف است و بین آن تا دریا قریب یک میل فاصله است . این شهر قراء آبادی دارد که بربرها در آن زندگی می کنند، بر اثر فتنه ها و جنگ های متوالی ویران گردید. (از حلل السندسیه ج ١ ص ٤٥).
تشمس . [ ت َش َم ْ م ُ ] (ع مص ) در آفتاب ایستادن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در آفتاب نشستن و ایستادن . (از اقرب الموارد). ◄ بخل ورزیدن بر کسی . (از اقرب الموارد).