تشخیص
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- تمیز دادن و جدا کردن چیزی از چیز دیگر.<BR>۲- شناختن کسی یا چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- تمیز دادن و جدا کردن چیزی از چیز دیگر. ۲- شناختن کسی یا چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تشخیص . [ ت َ ] (ع مص ) معین کردن چیزی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). معین کردن و تمیز دادن چیزی از جز آن و از این است تشخیص امراض در نزد پزشکان . (از اقرب الموارد) (از المنجد). بازشناختن از یکدیگر. (یادداشت مرحوم دهخدا) : چون نقش غم ز دورببینی شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است . حافظ. ◄ بمعنی اجازه گرفتن نیز مستعمل است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و رجوع به تشخص شود.
مترادف و متضاد واژهدان
امتیاز، بازشناخت، بازشناسی، تعیین، تفکیک، تمییز، درک، فهم بازشناختن، تمیز دادن
فرهنگ طیفی واژهدان
استنتاج، نتیجهگیری، برداشت، قضاوت، تمیز، قوه تمیز تشخیص غلط، عدم تمیز، عدم تشخیص قیاس، استدلال رأی ملت، رأی عام، نظرخواهی، همهپرسی، رفراندوم، رأی داوری، قضاوت، دادرسی، مراحل قضایی، محاکمه تصمیم، رأی دادگاه، حکم صلاحیت قضایی عدل، حق عدل سلیمان، بصیرت مجازات استیناف تمییز، انتاج، امتیاز
واژگان فارسی سره واژهدان
شناسایی، پی بردن، بازشناسی، بازشناخت، بازشناختن