تسخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- رام شدن.<BR>۲- بی مزد کار کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (مص ل.) ۱- رام شدن. ۲- بی مزد کار کردن.
(تَ سَ خُّ) [ ع. ] (مص م.)مسخره کردن، ریشخند کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تسخر. [ ت َ خ َ ] (اِ) مسخرگی و تمسخر باشد. گویند عربی است . (برهان ). مأخوذ از تازی، استهزاء و بذله ومسخرگی و سخریه . (ناظم الاطباء). بمعنی تَسَخﱡر فارسیان استعمال کرده اند. (شرفنامه ٔ منیری ) : آن دهن کژ کرد و از تسخر بخواند نام احمد را دهانش کژ بماند. مولوی . سالها جستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان . مولوی . گفت رو خواجه مرا غربال نیست گفت میزان ده بر این تسخر مایست . مولوی . تیر را چرخ ار بدورش خواند کاتب باک نیست پیش امی می نهاد آری پی تسخر دوات . کاتبی (از شرفنامه ٔ منیری ). برخر همی نشاند خصم ترا به عنف هر روز سخره وار پی تسخر آسمان . (مؤلف شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به تَسَخﱡر شود.
تسخر. [ ت َ س َخ ْ خ ُ ] (ع مص ) به سخره گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). فرمان بردار کردن دیگری را ورام کردن و بی مزد کاری گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بی مزد کاری را بر دیگری تکلیف کردن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ چارپای کسی را بدون مزد سوار شدن . (از متن اللغة). ◄ استهزاء و ریشخند کردن کسی را: تسخر به و منه ؛ هزی ٔ به . (از المنجد). و رجوع به تَسخَر شود.
مترادف و متضاد واژهدان
فعل استهزا، ریشخند، مسخره استهزا کردن، ریشخند کردن، مسخره کردن