تزلزل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ زَ زُ) [ ع. ] (مص ل.)جنبیدن، لرزیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ زَ زُ) [ ع. ] (مص ل.)جنبیدن، لرزیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تزلزل . [ ت َ زَ زُ ] (ع مص ) جنبیدن . (دهار) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). لرزیدن و جنبیدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اضطراب و تحرک . (از متن اللغة). ◄ لرزیدن زمین بر اثرزلزله . (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از قطر المحیط). ◄ بازگشتن نفس در سینه هنگام مرگ . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). لرزیدن نفس در سینه هنگام مرگ . (از المنجد). ◄ (اِ). جنبش واضطراب و آشفتگی و لرزش (ناظم الاطباء) : ای دوست دل منه تو در این تنگنای خاک تا ممکن است عافیتی بی تزلزلی . سعدی . بنیاد خاک بر سر آب است از این قبل خالی نباشد از خللی یا تزلزلی . سعدی (بوستان ). تزلزل در ایوان کسری فتاد. سعدی (بوستان ). ◄ هول و هراس و ترس و وحشت . (ناظم الاطباء). ◄ آوارگی از راه راست و لغزش . (ناظم الاطباء). ◄ زمین لرزه و زلزله . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
ارتعاش، تکان، جنبش، لرزش، لرزه بیثباتی، سستی، نااستواری (متضاد: استواری) اضطراب، بیتابی بیثبات شدن، سست شدن جنبیدن، لرزیدن
واژگان فارسی سره واژهدان
لرزه، سست شدن، جنبیدن