ترید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترید. [ ت َ ] (اِخ ) صاحب تاج العروس آرد: در نسخ چنین است و اکثر لغویان آنرا فروگذاشته اندو آنچه را که شیخ ما بنقل از صاحب قاموس تصحیح کرده این است که کلمه ٔ تَرمُد و آن جایگاهی است در دیار بنی اسد... و من میگویم این کلمه در اللسان و نهایه در ثرمد ضبط شده و نام آن در حدیثی هم آمده است که پیامبر به حصین بن نضله نوشت که او را ترمد است و شارحان کلمه را چنین تفسیر کرده اند که موضعی در دیار بنی اسد است و ترمد لغتی در آن است . (از تاج العروس ).
ترید. [ ت َ / ت ُ ] (اِ) تریت است که ریزه کردن نان باشد در شیر و دوغ و غیره . و آن را به عربی ثرید گویند با تای مثلثه . (برهان ). تریت . (ناظم الاطباء) : هاشم عمرو نام داشت و عبدمناف او را از همه دوستتر داشتی و هاشم او را از پس پدر نام کرد که رسم ترید اندر رفاده او آورد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). عبدمناف هر مردی راچهارنان و عصاره ٔ خوردنی و یک لخت گوشت بدادی و هاشم ترید بیفزود تا نان بیشتر شد و او را بدین سبب هاشم نام کردند لانه ُ هشم الترید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ور به شرع سیدی آگاهی از سر خدای آب حنا بر ترید و سنگ بر رخسار کو. سنایی . بر در آن منعمان چرب دیک می دوی بهر ترید مرده ریگ . مولوی . گفتند اگر میخواهی درد ساکن شود آن سگ را ترید بخوران . (منتخب لطایف عبید زاکانی ص ١٦٦ چاپ برلن ). کشکبا گرچه غلیظ است تریدش باید پند ما گوش کن و در عمل آور زنهار. بسحاق اطعمه . و رجوع به تریت شود.