تریاکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تریاکی . [ ت َ / ت ِرْ ] (ص نسبی ) افیونی را تریاکی خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). کسی که به افیون خوردن عادت دارد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). افیونی است . (برهان ). آنکه مبتلا به خوردن یا کشیدن تریاک است . تریاک کش . وافوری . ◄ (اصطلاح ) تریاکی چیزی شدن و کردن، کنایه از مألوف و معتاد چیزی شدن و کردن . (آنندراج ). تریاکی چیزی بودن، سخت بدان معتاد بودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : شقایق از آن بر لب جو شده که تریاکی صحبت او شده . ملا طغرا (در تعریف گل کوکنار از آنندراج ). در مذاقم سخن تلخ گوارا گردید تا لب لعل تو تریاکی دشنامم کرد. معز فطرت (از آنندراج ). ◄ به رنگ تریاک، قهوه ای .
تریاکی . [ ت َرْ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان انگوران در بخش ماه نشان شهرستان زنجان و ١٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).