ترگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترگ . [ ت َ ] (اِ) همان ترک با کاف تازی است که گذشت . (شرفنامه ٔ منیری ). ترک و خود و مغفر: (ناظم الاطباء) : خدنگی که پیکانش بد بیدبرگ فرو دوخت بر تارک ترک ترگ . فردوسی . چه افسر نهی بر سرت بر، چه ترگ بر او بگذرد چنگ و دندان مرگ . فردوسی . که تا کی بود در جهان مرگ اوی کجا تیره گردد سر و ترگ اوی . فردوسی . به شمشیر شیران پر از ماز ترگ ز گرز دلیران به پرواز مرگ . اسدی . ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگ که جنگ او کند، کو نترسد ز مرگ . اسدی . بهم بر شده خاک و خون، خود و ترگ بکف تیغشان گشته منشور مرگ . اسدی . نه چندان تیر شد بر ترگ ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان . نظامی . شود مرگ بر فرق خصم تو ترگ که در رزم تو نیستش ساز و برگ . مؤلف شرفنامه ٔ منیری . ♦ ترگدار ؛ ترکدار. سلحشور و رزم آور که ترک بر سر نهد. دارنده ٔ خود : بریده ز هر سو، سر ترگدار پراکنده خفتان همه دشت و غار. فردوسی . ♦ تیره ترگ ؛ کلاه خود سیاه . ۩ کنایه از خاک تیره . خاک گور : بر او تاختن کرد ناگاه مرگ بسر بر نهادش یکی تیره ترگ . فردوسی . و رجوع به ترک در همین لغت نامه شود.